تو چگونه در غيبتي که وقتي ميرفتي نويد آمدنت را دادي و گفتي من و تو در مکه به هم ميرسيم.
هر روز و شب به اميد آن روز رو به کعبه، خانه آرزوهايم، مي ايستم و چشم به راهت،
به افق نگاه مي کنم و لحظه لحظه وجودم بي قرارتر از ديروز ميشود. امروزم تشنه تر از ديروز و فردايم تشنه تر از امروز. به اميد ديدارت مي ايستم و درتلألؤ خيره کننده نورها، تو را مي جويم.
مي جويمت، مي بويمت، ولي همچنان دل در آرزوي ديدارت مي تپد و با هر تپش، يامهدي! يامهدي! ميکند و ميگويد: انتظار، انتظار سخت تر از جان کندن است.
بيا که با آمدنت به پايت بوسه ها زنم و جاي پايت را با عشقي که در دلم نهفته است، قاب بگيرم.
بيا که با آمدنت تنهايي هاي عاشقانت را پايان دهي و عاشقانت را در اين وادي تنها نگذاري، يامهدي!
شگفتا! که چه راز آشکاري در غيبتت نهفته است.