شبکه فرهنگی مهدیاران

شعر

به یاد یار می گذرد

اگر چه روز من و روزگار می گذرد   دلم خوش است که با یاد یار می گذرد 
چه قدر خاطره انگیز و شاد رؤیایی است   قطارعمر که در انتظار می گذرد 
به ناگهان یک لحظه عبورسپید   خیال می کنم آن تک سوار می گذرد 
کسی که آمدنی بود و هست، می آید   بدین امید، زمستان، بهار می گذرد 
نشسته ایم به راهی که از بهشت امید   نسیم رحمت پروردگار می گذرد 
به شوق زنده شدن، عاشقانه می میرم   دوباره زیستنم زین قرار می گذرد 

 

نوشت فاطمه

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام اشنایی که ...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

 نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
 
سید حمید برقعی

 

طرح شكفتن...

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حيراني‌ها

دست‌ها تشنة تقسيم فراواني‌ها

با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم

داغ‌هاي دل ما، جاي چراغاني‌ها

حاليا! دست كريم تو براي دل ما

سرپناهي است در اين بي‌سر و ساماني‌ها

وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي!

اي سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!

فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد

فصل تقسيم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها...

سايه امن كساي تو مرا بر سر، بس!

تا پناهم دهد از وحشت عرياني‌ها

چشم تو لايحة روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پايان پريشاني‌ها

شاد روان قیصر امین پور

 

گفتا

گفتم که روی خوبت از من چرانهان است؟

گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است!

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت؟

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بینشان است!

گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی

گفتا که: در ره ما غم، نیز شادمانست!

گفتم: فراغ تا کی؟ گفتا که: تا تو هستی!

گفتم: نفس همین است، گفتا: سخن همانست!

گفتم که: حاجتی هست، گفتا: بخواه از ما!

گفتم كه: غم بیفزا، گفتا که: رایگانست!

گفتم: ز(فیض) بپذیر این نیم جان که دارد

گفتا: نگاه دارش، غم خانه تو جانست

 

جاي بهار خاليست

هنوز صحبت رويِش در این حوالی نیست

به اعتقاد تو جای بهار خالی نیست؟

ببین هوا چه زمستانی است باور کن

که حرفهای من آن قدر هم خیالی نیست

دلم گرفته از این ظرفهای رنگارنگ

میان این همه یک کاسه سفالی نیست

گمان کنم که به دردی عجیب درگیرم

که شوق پرزدنم هست و هیچ باکی نیست

به نسخه های تو درمان نمی شود این درد

همیشه شیوه درمان عشق بالینی است

تفألی که به حافظ زدیم یادت هست!

همان شبی که تو گفتی:«نه هیچ حالی نیست»

«هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده ... بگوییم؟ دگر مجالی نیست

به حرفهای من عکس العمل چه خواهد بود؟

سکوت؟ خنده و زخم زبان؟ خیالی نیست

همینقدر به تو گویم بهار می آید

 اگرچه صحبت رویِش در این حوالی نیست.

 

چشم به راه

به تمنّای طلوع تو جهان چشم به راه 

به امید قدمت کون ومکان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آینه به دست

قدّ رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرش از ابریشم خون می گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا نفسی اسب تجلّی زین کن

که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

آفتابا دمی از ابر برون آ که بود

بی تو منظومه امکان، نگران چشم به راه

 

زكريا اخلاقي

 

سرو سهي

عاقبت دست من و دامن آن سرو سهی
تا به سر منزل مقصود روان خواهد بود

چه توان گفت ز شکر و کرم و حلم شهی
که جهانی به لبانش نگران خواهد بود

تو جهانی و جهانی ز تو خرسند وخموش
به حقیقت که جهان با تو جهان خواهد بود

"اینهمه شعبده ها عقل که می کرد اینجا "
چون رسد شاه جهان بی قلیان خواهد بود

مردم از ظلمت شبهای دراز و غم یار
مستی و رخصت این شه چه زمان خواهد بود

دادگستر گیتی خبر داد به یاران که الا
روز وصل شه و یاران دوان خواهد بود

چشمه آب حیات و گل و شبنم بی دوست
شوره زاریست که بی مایه روان خواهد بود

ای خوش آن روز که بانگ خوش" یا زهرا" مان
از همه جای جهان درسریان خواهد بود

 

چشمت اگر مجال دهد

 تا كی ورق ورق كنم این سر رسید را

چون كودكی رسیدن سال جدید را

با دست زیر چانه تو را آه می كشم

چون غنچه ای كه آخر اسفند، عید را

برخیز و خاك را بنشان بر عزای باد

كافی ست هرچقدر كه رقصانده بید را

با شعر مثل زورقی آشفته كرده ام

آرام روزهای كران ناپدید را

بی شعر شاهی ام كه پس از سال ها نبرد

در پیشگاه قلعه نیابد كلید را

چشمت اگر مجال دهد ترجمان شوم

 با لهجه صریح تغزل شهید را